تبليغاتX
this is my galaxy

this is my galaxy

حالا که آمدی چترت راببند؛در ایوان این خانه جز مهربانی نمیبارد...

من برمیگردم!!

سلللام!

بهله!لیدی ماری دارد میرود!

البته نه زیاد!همین دورو بر هاییم اما تا ۵ ماه دیگر!

خلاصه که دلمان برایتان تنگ میشود!

زیاد!

ولی تصمیمان قطعیست!همین ۵ ماه مانده!یعنی ما میتوانیم ۵ ماه کار کنیم و زندگی آینده مان را رقم بزنیم!

ما رفتیم...

ولی برمیگردیم...

خداحافظی نمیکینیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 11:41 AM  توسط لیدی ماری  | 

من و خدای من...

یه تصمیم اساسی گرفتم!

۵شنبه میزنگم با آقای مشاور مشورت میکنم!

شاید مجبور شم این ۵ ماه و نیم مونده رو از خیلی چیزا بگذرم...

ولی به نتیجه ش می ارزه!

خیلی...

خدایا اگه بشه...

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1390ساعت 4:5 PM  توسط لیدی ماری  | 

مرجان هنوز مودم نداره!

رفتم براش کارت ورود به جلسه بگیرم بلد نبودم!

خودش باید بره کافی نت!

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1390ساعت 1:10 AM  توسط لیدی ماری  | 

استرسمان بالا زد زنگ زدیم به آقای مشاور!

فک کنم خیلی بد گفتم!

گفت برو پیش روانپزشک!

مرجان قرار شده به استادشون بگه من برم پیشش!

بعد قراره بزنگم برنامه درسی بگیرم!

دلم روشنه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فال حافظمان را با اندکی تاخیر امشب زدیم!

عجیب درست اومد!هم من هم مامانم!

مرجان اومده!

بابام نزاشت از ۹ درس بخونم!در نتیجه کلی خندیدیم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آقای مشاور گفت ۶نفر بودن که بعد از عید شروع کردن و یه رقمی شدن!

نمیدونید چقققققققدر امیدوار شدم!

خدایا....

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1390ساعت 0:12 AM  توسط لیدی ماری  | 

نمیدونم!شاید به خاطر عقاید بابامه که منم وقتی میبینم انقد آدما توی عزاداری اغراق میکنن به نظرم ظاهر سازی میاد!

شاید اگه به جای اینکه این همه پول خرج کنن پولشو میدادن به اونایی که واقعا محتاجن نه اونایی که هم محلی و دوست آشنان امام حسین بیشتر خوش حال میشد...

نمیدونم...

در بحر حسین کاش ماهی باشم

پاکیزه و طاهر از تباهی باشم

یک عمر اسیر نفس بودیم ولی

این بار بیا حر ریاحی باشیم...

التماس دعا...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1390ساعت 1:24 PM  توسط لیدی ماری  |